یکی خیال میکند علامه دهر است
آن یکی خدای عشق
و من
دلم خوش است به این مشتها
که گاهی مرا به قویترین مرد شهر تبدیل میکنند
با هم کنار میآییمسر عقل و عشق و قدرت
چه کسی میتواند از ما بگیرد
چیزهایی را که نداریم؟

به این صحنه خوب دقت کن
به رنگی که راه افتاده روی زمین
به مظنونی که دراز کشیده روی رنگ
به بهت خودت که چسبیده به شتک روی دیوار
به...
به سکوتی که گوشهایت را تسخیر کرده
لعنتی!
هنوز هم مرا نمیبینی؟
مرا که این گوشه نشستهام و خیره نگاهت میکنم!

پدر و مادرم میگویند:
کار ما نبود!
همسایه میگوید:
کار ما نبود!
راننده تاکسی میگوید:
کار ما نبود!
کسی نمیداند چهرهی این خانه
از چهرو
اینگونه مه گرفت!
عکسها اما میگویند:
کار خودشان بود. ما ثابت میکنیم!

چسبیدهای به دنیایت
با دو دست
با لبِ خندان
سرخوش
مینویسی
موسیقی
کتاب
عشق
آبی
فوت
فوت
فوت
بنگ!
میترکد!
میپاشد و سرتا پایت را گند میزند
دیگر نمیخواهیاش
دیگر نفس نداری
فوت نداری
دیگر هرجا موسیقی هست،
و عشق هست،
یک تله هم هست
دیگر گول نمیخوری
اما...
همیشه
رنگهای دیگری هم هست
قرمز
سفید...

چه زنی!
آه چه زنی...!
من از میان او میگذرم و به دریا میرسم
و او
پس از عبوری دشوار از من
اطراف خود را پر از زباله میبیند!
در قفس همه چیز هست
آب و دانه
هوا
هوای تنفس
اما آن بیرون
کسی زنده میماند که بال داشته باشد
و من که غرق شدهام پیش از این
به این اتاق غمانگیز خو میکنم
حتی با آبششهایی که پر از فضلههای دریاییاند!
چه زنی...
آه چه زنی!
دستم را میگیرد
و با خود به اتاقهای بزرگتر میبرد
نمیداند نام من میان شَتههای سرخ روی دیوار گم شده
و دیگر جز «عرعر» چیزی از من بیرون نمیآید!
نمیداند حتی نامش را نمیدانم
نمیخواهم که بدانم!
چه زنی...
آه چه زنی!
از بالهای گشودهاش آب میچکد
و من هوس دریا میکنم
هوس بیرون پریدن از قفس
هوس رقصی ناموزون
و کنار زدن زبالهها!
نمیدانم که حتی نامم را نمیداند
نمیخواهد که بداند
من مهاجمی بودهام که بر سنگفرش خیابانها
خیالِ گرفتن بالهایش را داشتهام!
با آدامسی که از مدتها قبل
در دهان خیساندهام!

بهای هپلیهپوکردن یک توده بیشکلِ قرمز رنگِ لابهلای یک حوله،
با انگشتهای جمع شده، پوستی لیز، لبهای فرورفته و چشمهای بستهای که پیش از بیداری
به خواب همیشگی فرو رفتهاند،
در قرارداد میان X ها و Yها چقدر است!؟
بهای یک دوستی ساده، چقدر؟
گاهی به جای فیلم، بهتره سینما ببینیم...
به جای عکس، نقاشی
به جای نقاشی، تصویر
به جای لباس، مانکن
به جای مانکن، زن
به جای مجسمه، کاردک
به جای کاردک، دست
به جای جسد، مرگ
به جای مرگ، آدم
به جای توپ، بازی
به جای بازی، بازیگر
به جای صدا، سکوت
به جای سکوت...!

نجمه سجادی
حیات ابدی شاید در دستهای کرختی است که به آسانی برفهای آسمان را کنار میزنند و به کشف خانهی ستارههای درخشانی که سالهاست بیجان در قبرستان کهکشانهای ناشناخته سوسو میزنند، نایل میآیند
میان لبخندی که به اشتیاق تو را به برف بازی فرا میخواند
یا در پرزهای تنی که در عبور رهگذری از کنار خود، سر خم میکنند و کلاه از سر برمیدارند
در عمق مشامی که به خلسهی تبسمی بیبهانه رفته است
حتی شاید در دستانی باشد که پوچی از زیر ناخنها، از شیارهای پوستش بیرون میزند اما از تقلای کشف کردن باز نمیایستد...
.
.
و مرگ یک بیماری است....یک تب...که با پاشویهای در ناکجاآبادی گم میشود...

نجمه سجادی
دوستانم نگاههای غمگینی دارند
دوستانم کابوس گذشتههاشان را میبینند
دوستانم همیشه پاسخگو هستند
دوستانم برای حرفزدن اجازه میگیرند
دوستانم یک خط درمیان شعر میگویند
دوستانم با ترس سلام میدهند
دوستانم با اکراه دست دراز میکنند
دوستانم گریان به خانه باز میگردند
دوستانم صبح که از خواب بلند میشوند،خستهاند
دوستانم شبها کارهای زیادی دارند
دوستانم لباسهای زیبا میپوشند
دوستانم به زیبایی لباسهایشان را درمیآورند
دوستانم عاشق تاریکیاند
دوستانم از آینه متنفرند!
دوستانم در نوشتن خطهای بالا تردید دارند
دوستانم گاهی به عمد اسمشان را فراموش میکنند
دوستانم هیچوقت جایی را امضا نمیکنند
دوستانم برای خودشان امضایی هستند
دوستانم چه نیازی به اسم دارند!

نجمه سجادی
درونم کودکی خفته هزارنبار آگاهتر از من
خوب میداند که چه میخواهم
که چه چیز دوست دارم و از چه چیز متنفرم
خوب میداند که نگاهم
این نگاه لعنتی
کی
نمیتواند خودش را جمع و جور کند
کی
حریف خودش نمیشود!
کودکی که گاهی از من بیرون میپرد و در مقابلم میایستد
چشمانش را خبیث میکند، دستهایش را به کمرش میزند و با حرص به من خیره میماند!
احساس خفگی کرده
اینکه هر بار خواسته شیطنتی کند
چشمهایم را بستهام و لبهایم را به هم فشردهام
تا در خودش بپیچد و کسی بویی از آن نبرد!
بیچاره!
به خانهات برگرد
هیچوقت زمانت نمیرسد
چروک زیر چشمانت
حتی از روی سایهی آویزان از سقف
پیداست!

نجمه سجادی
همه چیز در دست ساعتهاست
ساعتها کارهای زیادی میکنند
میتوانند لودگی کنند و مثل آدمس بادکنکیِ بچهها کش بیایند
میتوانند سمج شوند و به یک عدد بچسبند و تکان نخورند
میتوانند مثل یک قاطر زحمتکش بار زمان را به دوش بکشند
میتوانند مخوف شوند و جغدوار وقتِ رسیدنِ شب را هوهو کنند!
میتوانند مهمانانی شوند که روی در مینویسند: «آمدیم نبودی!»
میتوانند یواشکی به گذشته شوتم کنند
میتوانند آیندهام را در بوق و کرنا کنند
همه چیز، دست ساعتهاست!
ساعتهایی که اگر فقط همین را بگویند که کی
یکم را یازده میکنند و
قامتمان را کنار هم، موازی،
دوستشان خواهم داشت
با همهی بدیشان!

نجمه سجادی
از جنسیت متنفرم!
از این مرز میان آدمها
از این که زنی را مجبور میکند که بگوید:
«خنده داره. تمام دوست پسرای سابقم الان ازدواج کردن. با یکی میرم بیرون، بعد با هم به هم میزنیم، بعد اون میره با یکی دیگه ازدواج میکنه، بعد به من زنگ میزنه تا ازم به خاطر اینکه بهش یاد دادم عشق چیه و چطور به زن احترام بزاره و محبت کنه ازم تشکر میکنه!!
میخوام بکشمشون! چرا ازم نخواستن باهاشون ازدواج کنم؟ من بهشون جواب منفی میدادم ولی حداقلش میتونستن بپرسن!
همش تقصیر خودمه هیچ وقت احساس نکردم که طرف مقابلم مرد منه.
ولی معنایِ «مردِ من» چیه؟ یعنی این که بقیه عمر، آدم باهاش باشه؟ اصل موضوع پوچه! این فکر که میشه با یه انسان دیگه کامل شد فکر شیطانیایه!»
و مردی را بهت زده:
«واقعاً متأسفم... آره، شاید منم یکی از اونام!»

نجمه سجادی
چیزی در روزگار کودکی در سرم بزرگ شد. پوست انداخت و از لایههای زیرین خود بیرون خزید.
از در و دیوار ذهنم بالا رفت و مثل پیچکی دورتا دور تخیلم را فرا گرفت!
شاید هنوز نگرانم که کسی از میان شعلههای آتش بیرون آید!
نگرانم که قدرت مرد آهنیِ مهربان ذوب شود و چشمان کمسویش دیگر پر از عدد نباشد!
هنوز موقع راهرفتن در تمام راهروها، زیر پایم را بپایم تا مبادا کسی آنجا پنهان شده باشد!
و چهرهی آشنایانم را هر روز با دقت نگاه کنم که نکند کسی با نقابِ آنها با من حرف بزند!
اما تمام مردهای آهنی را دوست دارم...
منجیان تخیل من،
که داشت میان تصاویر کتاب دینی،
بزرگ نشده، میپوسید!
نجمه سجادی
روزی مَردی مُرد.
و وقتی بلند شد با خود گفت بهتر است پیش از رفتن، چند یادگاری با خود بردارد
یک دستش را برچانه گذاشت و چشمهایش را بست
ابری بالای سرش آمد
توی ابر دید که در آسمان پرواز میکند
میان گندمزارها راه میرود
ساحل اقیانوس را زیر پا میگذارد
خمیازهی صبحگاهی گلها را دید
عاشقانههای پرندهها
و شیطنت موجها
دلش میخواست دستش را دراز کند و ابر بالای سرش را در آغوش بگیرد و با خود ببرد
چشم گشود
ابر ترک برداشت!
چشمش نمناک شد!
همگان دست زدند
تشویق کردند
و با تقدیر و تشکر
چشمش را بهعنوان یادگاری از او پذیرفتند!

نجمه سجادی
میگویی پا نداشتهام اما آنقدر دویدهام تا درآمدهاندمیگویی بهتنهایی جان دهها نفر را نجات دادهام
میگویی رکوردهای زیادی را شکستهام
میگویی یکی از مردان ثروتمند دنیا هستم
میگویی سالهاست منتظر برگشتن دختری هستم که دوستش دارم
میگویی من فارست هستم. فارست گامپ!
چیزی نمیگویند. فقط به ظاهرت نگاه میکنند و به صندلی که روی آن نشستهای...
توی دلشان میگویند: دروغگـــــوی رذل!
![]()
نجمه سجادی
تو آن کسی هستی که مرا میکشی، من آن که تو را
او، او را میکشد ما شما را، آنها ما را
من نمیخواستم کسی را بکشم، تو میخواستی
او آنها را نکشت، اما مرد
ما آرزوی مرگ داریم و شما نیستید که بکشیدمان
من اسلحه نداشتم تو به من دادی
او هم میخواست آنها را سوراخ سوراخ کند که لباسهای خودش قرمز شد
ما شهر را به هم ریختیم
اما کسی نبود که تماشا کند
شهر مانده بود و خدای شهر!

نجمه سجادی
امتحان میکنم...
برای اینکه بزرگ شوم، هزار راه را امتحان میکنم
تمام درها را باز میگذارم، لبخند میزنم و در پیادهرو برای همه کلاه از سر برمیدارم!
تلاش میکنم...
حتی اگر همهی سگهای محل در پوست آدمیزاد فرو بروند و بخواهند پاچهام را بگیرند، باز هم تلاش میکنم!
خیالپردازی میکنم...
کفشهایم را شوت میکنم هوا... آویزان سیمهای برق
خیال میکنم زمین زیر پایم همهجا سبز است و آدمها از فرط خوبی بههم میچسبند!
میبینم که چطور میمیرم،
ساده
مثل یک ماهی، از لابهلای دستهای کسانی که دوستم دارند، لیز میخورم!
وفادار میمانم...
به همهکس
به همهچیز
حتی به ماشین قراضهام که یک پول سیاه هم نمیارزد!
همهی اینکارهای را میکنم تا بزرگ شوم،
و بزرگیام به اندازهی آزادی آن ماهی باشد که خانهاش زیر آب زلال دریاست!

نجمه سجادی
هیچ وقت نرقصیدهام،
وقتی غمگین بودهام
وقتی ترسیدهام
وقتی در آینه تکثیر شدهام
و از سایه و خون خود، متنفر!
هیچوقت نرقصیدهام،
وقتی دستانی حریص برایم لهله زدهاند
وقتی خیانت، از دور برای دست تکان داده
گونههای حسد سرخ شده
و پرهای سپیدِ من، سیاه!
وقتی میرقصم، شادم
آینه، ماتِ من میشود و حسرت میخورد!
خون میماسد!
سایه، گوشهای زانو بغل میگیرد و میگرید!
دستها، گم میشوند
آبی میآید و رد خیانت را میشوید
تا ابد باید برقصم!
نجمه سجادی
تندیس قدیمی عهد باستان حسی عجیب داشت
زن لبخند زده بود
مرد او را احاطه کرده بود
و بیننده،
اگر زن بود،
در برابر این زیبایی مبهوت میشد...به هیجان میآمد...
و اگر مرد بود،
به ساعتش نگاه میکرد
زن، دیگران را تشویق به دیدن تندیس میکرد
مرد، این پا و آن پا میکرد برای رفتن
زن، لحظهشماری میکرد دستی روی شانههایش، او را همراهی کند.
مرد، سر تکان میداد و دستهایش را در جیب میچرخاند.
این هم تصویری دیگر از زن
تصویری برابر با اصل یک موجود!

نجمه سجادی
نکند دروغ باشد،
نکند رویا بود؟
شاید بدبین شدهام
شاید هم خیالاتی...
اما اگر راست بود، چه؟
اگر بازی خورده باشم!
راه گلویم بسته است
نکند وقت مردن است
میخندی؟
نکند تو مرا کشتی!
شاید هم هنوز زندهام،
تو مرا نجات دادی؟
به چه میخندی؟
نکند خودت مرده باشی؟
صدایت مثل عجوزههاست!
نخند!
دیگر فریب نمیخورم!
وجود نداری!
اگر داشتی چه!؟

نجمه سجادی
گریه میکنیم
تا کسی گهواره را تکان دهد
و دست دراز میکنیم
تا چیزی آن را بگیرد!
راه میرویم
نگاهمان خیره میماند
تب میکنیم
تالاپ تولوپ
تالاپ تولوپ
تنها صدایی که از درون ما میآید بلندتر میشود!
میرویم
میزاییم!
ادامه میدهیم
صدای سایش غضروفها را میشنویم.
صدای ترک خوردن نامحسوس استخوانها
و سکوت تار هایی که رفته رفته بیرنگ میشوند
صدای سیل آبی که از زیر پوستمان رخت برمیبندد
و میلیونها خانهای که در هم فرو میروند!
پیش میرویم
قدمهایمان ناهاهنگاند
دستهایمان لرزان
سرمان پُر
نفسهایمان تلو تلو خوران
به شماره افتاده...
3
2
1
تمام میشویم
عقربهها میایستند
و صدای گریهمان از گهواره بیرون میزند!

نجمه سجادی
با فشار دکمه یک جعبه جادویی
شوت میشوم به آن طرف مرز خیال و توهم و رویا
به باربیت اندامهای برباد رفته
و خلسههای کوتاه
ثانیههای رنگارنگ توهم
گشادی رگهای بیخون
لذتها منقطع!
دستهای کوتاهم سر بلندم را در آغوش نمیگیرند!
اشیاء فرار میکنند!
صداها چاق میشوند!
حرکت میکنم…
میچرخم!
میچرخم!
میچرخم!
شوت میشوم بیرون!
ضجه نزن!
مرثیه نخوان!
Tv را خاموش کن لعنتی!

نجمه سجادی
حتی اگر به قیمت از دست دادن تنها عشق زندگیات باشد،
به قیمت جدایی همیشگی،
و عوض شدن دایمی صداهای زنانهای که از خانهات میآیند!
به قمیت تنها پیر شدن...،
«توتو بودن خوب است!»
وقتی بتوانی تنها، روی یک صندلی، در سالنی خالی بنشینی
و فیلم اپراتور نابینای سینما را ببینی
تمام عاشقانههای دنیا را
همهی آنچه را که از لابهلای پردههای سرخ و عریض سینما،
روزی مخفیانه دیده بودی،
حتی با بغض...
حتی با اشک...
«توتو بودن عجیب خوب است!»
![]()
![]()
نجمه سجادی
تو فردا آن را میخوانی
امروز خبرهای دنیا را زیر رو میکنم
تو فردا از شنیدنشان بهت زده میشوی
امروز عکسی میگیرم
تو فردا از آن خوشت میآید
امروز قصهای مینویسم
تو فردا آن را نقد میکنی
امروز میخوابم
تو فردا بیدارم میکنی
امروز به دنیا میآیم
تو فردا به من تبریک میگویی
امروز تنهایم
تو فردا کنارم هستی
امروز عاشقت میشوم
و
تو فردا میفهمی!
.
.
.
صبر میکنم تا فردا.....
![]()
نجمه سجادی
فوت میکنی در دنیایی که مثل یک آدامس بادکنکی وقتی میترکد،
تمام صورتت را به گند میکشد...!
چسبناک و لزج میشوی...
مثل آب دهان حیوانی که اگر وارد زندگیات شود مسیر آن را تغییر میدهد...
مثلا... یک سگ...!!
و آن وقت است که میفهمی چه کار بچهگانهای انجام میدادی وقتی داشتی در آن زندگی میکردی...
اما طعم آدامس همچنان برای دهان کوچک و کودکانهات لذتبخش است...
پس با ولع دور دهانت را لیس میزنی،
دنیایت را جمع و جور میکنی،
و دوباره میجوی...!

نجمه سجادی